محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1361
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مطمئن شد . جشيش گويد به فيروز گفتيم : « برو و قضيه را قطعى كن . » من با وضعى كه رخ داده و اسود منعم كرده بود نمىتوانستم رفت و او برفت كه زيركتر از من بود . و چون زن وضع را با او در ميان نهاد به دو گفت : « چگونه مىتوانيم به خانه اى كه پر از اثاث است نقب بزنيم بايد اثاث خانه را برداريم . » پس برفتند و اثاث را برداشتند و در را بستند . فيروز پيش زن بود كه اسود آمد و زن از خويشاوندى و همشيرى فيروز سخن كرد و گفت كه با وى محرم است ، اسود بانگ زد و او را بيرون كرد كه بيامد و خبر را با ما بگفت . گويد : هنگام شب به كار پرداختيم و با ياران خويش هماهنگ شديم و همدانيان و حميريان را با شتاب خبر كرديم و به خانه نقب زديم و وارد شديم ، چراغى زير كاسه اى بود ، فيروز را پيش انداختيم كه از همه دليرتر و نيرومندتر بود و گفتيم : « بنگر چه مىبينى » فيروز برون شد ما ، همراه وى بوديم و ميان او و نگهبانان فاصله بوديم تا به خانه اى رسيديم و چون او به در خانه نزديك شد صداى خرخر بلندى شنيد و زن آنجا نشسته بود ، اسود نزديك در آمد و شيطان ، او را بنشانيد و به زبان او سخن كرد و همچنانكه نشسته بود خرخر مىكرد و گفت : « اى فيروز ، مرا با تو چه كار ؟ » فيروز ترسيد كه اگر باز گردد هلاك شود و زن نيز به هلاكت رسد و با وى كه چون شيرى تنومند بود در آويخت و سرش را بگرفت و خونش بريخت و گردنش را بشكست و با زانوى خويش پشتش را بكو رفت و برخاست كه برون شود اما زن جامه اش را بگرفت كه پنداشت او را نكشته است و گفت : « كجا مىروى ؟ » فيروز گفت : « مىروم قتل او را به يارانم خبر دهم . » آنگاه پيش ما آمد كه با وى برفتيم و خواستيم سر اسود را ببريم ما شيطان او را به حركت آورد و بجنبيد .